|
عشق تار و پود ماست درست ببافيمش
|
|
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد نوبت خاموشي من سهل وآسان مي رسد پس چرا عاشق نباشم...؟
|
سالروز ولادت با شكوه دوازدهمين اختر آسمان ولايت وامامت حضرت مهدي موعود (عج) بر تمامي شيفتگان آن امام تبريك و تهنيت باد. اندكي صبر سحر نزديك است... و آن روز با سر انگشتان وجودم در صفحه ي خونين قلبم حك كردم... حك كردم كه دوستت دارم... حك كردم كه تو تنها دريچه ي اميد من در ظلمت شبهاي ماتم زده ي قلبم هستي... اي مهدي... ميداني چقدر چشم بر جادههاي انتظار دوخته ام؟... چقدر جمعه ها اسفند دود كرده ام و چقدر تقويم ها را ورق زده اما... نمي دانم كي انتظار بسر ميرسد... نمي دانم به كدام جاده خيره شوم... مهدي كجايي... اي ظهور نور... اي تلالؤ بي كران خورشيد هستي... واي بهترين بهترينها... مهدي... كجايي كه اين بار تو را كه مي خوانم و هر بار صدايت مي كردم و صداي گرم و مهربانت را مي شنيدم...امي اين بار هر چه فرياد مي زنم كسي نيست... كسي نيست تا گوشه ي چشمهايم را با دستهاي لطيفش نوازش كند... اي مهدي... مي داني خورشيد را چند بار در آسمان نگه داشته ام تا به يمن آمدنت زيباتر از هميشه بتابد... اما... اما تو كه بيايي ديگر نيازي به خورشيد ديگري نيست... زيرا تو خود فروزانتر از آن هستي... اما حالا كه نيستي... كسي نيست تا پنجره ي وجودش تجلي گاه آرمنهايم باشد... مهدي كجايي... اي كاش باز مي درخشيدي وگلدان وجودم را از ثمر عشقت سر سبز مي نمودي... اما مهدي... مهدي وجودي دست نيافتني هستي... مهدي اين تو بودي كه به من انتظار آموختي... انتظار روز بازگشت... انتظار خورشيد فروزانتر... انتظار پاكي را... اين تو بودي كه به من درس عشق آموختيونفرت را با سكوتت از من ربودي مهدي... من از عشق مي گفتم و تو از پاكي... من از گناه مي گفتم و تو از فكر ثواب... من از نفرت مي گفتم و تو از آزادي... من از فردا مي گفتم و تو... هيچ نمي گفتي... ترسم تو بيايي و من آن روز نباشم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:20 توسط تک دختر |