|
عشق تار و پود ماست درست ببافيمش
|
|
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد نوبت خاموشي من سهل وآسان مي رسد پس چرا عاشق نباشم...؟
|
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی شادیهای راه مدرسه
میشه گفتاین اخرین بست از طرف من برای شما عزیزان به نام او
عاشقی پیداست از زاری دل
عشقها راستند ومعشوقها دروغ
اندیشه مکن
زیرا سرنوشت من واین دنیا به دست یک نفر نوشته شده
خواهی یافت وخواهد یافت و...
عشق کار بی چون وچرای عالم است
کسی آن دورتر ها آرزوی دیدنت دارد ولی هرگز نمیدانی
غم امروزتو برای نادیدن دوستان دورت هست ولی هرگز نمیدانی
مثبت بیندیش
وغم خود را
فکر خود را بر کاغذ بنویس
ببین چگونه راحت میشوی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 20:40 توسط تک دختر |
من با خودم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 12:58 توسط تک دختر |
سالروز ولادت با شكوه دوازدهمين اختر آسمان ولايت وامامت حضرت مهدي موعود (عج) بر تمامي شيفتگان آن امام تبريك و تهنيت باد. اندكي صبر سحر نزديك است... و آن روز با سر انگشتان وجودم در صفحه ي خونين قلبم حك كردم... حك كردم كه دوستت دارم... حك كردم كه تو تنها دريچه ي اميد من در ظلمت شبهاي ماتم زده ي قلبم هستي... اي مهدي... ميداني چقدر چشم بر جادههاي انتظار دوخته ام؟... چقدر جمعه ها اسفند دود كرده ام و چقدر تقويم ها را ورق زده اما... نمي دانم كي انتظار بسر ميرسد... نمي دانم به كدام جاده خيره شوم... مهدي كجايي... اي ظهور نور... اي تلالؤ بي كران خورشيد هستي... واي بهترين بهترينها... مهدي... كجايي كه اين بار تو را كه مي خوانم و هر بار صدايت مي كردم و صداي گرم و مهربانت را مي شنيدم...امي اين بار هر چه فرياد مي زنم كسي نيست... كسي نيست تا گوشه ي چشمهايم را با دستهاي لطيفش نوازش كند... اي مهدي... مي داني خورشيد را چند بار در آسمان نگه داشته ام تا به يمن آمدنت زيباتر از هميشه بتابد... اما... اما تو كه بيايي ديگر نيازي به خورشيد ديگري نيست... زيرا تو خود فروزانتر از آن هستي... اما حالا كه نيستي... كسي نيست تا پنجره ي وجودش تجلي گاه آرمنهايم باشد... مهدي كجايي... اي كاش باز مي درخشيدي وگلدان وجودم را از ثمر عشقت سر سبز مي نمودي... اما مهدي... مهدي وجودي دست نيافتني هستي... مهدي اين تو بودي كه به من انتظار آموختي... انتظار روز بازگشت... انتظار خورشيد فروزانتر... انتظار پاكي را... اين تو بودي كه به من درس عشق آموختيونفرت را با سكوتت از من ربودي مهدي... من از عشق مي گفتم و تو از پاكي... من از گناه مي گفتم و تو از فكر ثواب... من از نفرت مي گفتم و تو از آزادي... من از فردا مي گفتم و تو... هيچ نمي گفتي... ترسم تو بيايي و من آن روز نباشم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 11:20 توسط تک دختر |
وجبت را باز كن بين ماه و نزديك ترين ستاره اش فاصله ي من و تو حتي كمتر از يك دست باز اما هزاران سال نوري خلا است بين ماه و ستاره
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:50 توسط تک دختر |
دوستان عزيزم سلام با عرض پوزش بايد بگم كه اين وبلاگ تا اواسط شهريور آپ نميشه.... ديگه هر خوبي بدي ديديد منو ببخشيد.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:52 توسط تک دختر |